صدیق کسی است که میان پندار و گفتارش تعارض و دوگانگی نباشد.- شیخ عبدالقادر گیلانی .......... وقتي به دنيا مي ‌آييم در گوشمان اذان مي‌ خوانند، وقتي از دنيا مي ‌رويم بر ما نماز مي‌خوانند، زندگي چقدر كوتاه است، فاصله‌ي اذان تا نماز .......... هیچ دو نفری بر معصیت پروردگار جمع نمی‌شوند مگر اینکه با معصیت از هم جدا خواهند شد. — زین العابدین علی بن حسین (رحمه الله) ..........
English Francais Spanish Italy
قائمه إعلانات
 
 
الترتيب العالمي
به سوی نور:سرگذشت محمد شان ازسريلانكا

برگردان: شفيق شمس ـ دوبي

اشاره: او تا به حال به چهار دين پيوسته است؛ ابتدا يك هندو بود و به يك خانواده مقدس هندو تعلق داشت، سپس بودايي شد، بعد از آن به مسيحيت روي آورد و چندي به تبليغ مسيحيت پرداخت، اما از آنجا كه دايم در جستجوي حق و حقيقت بود سفر ايماني‌اش به اسلام ختم ‌شد.

زندگي قبل از اسلام: 

من در يك خانوادة هندو در سريلانكا به دنيا آمده‌ام. خانواده من از طبقة‌ مقدس و برتر هندوها و صاحب ثروت و املاك زيادي بود و هميشه خود را برتر از ديگران مي‌دانست. يادم مي‌آيد وقتي 10 ساله بودم روزي با بچه‌هاي همسن و سال خود در كوچه بازي مي‌كردم كه پدرم از راه ‌رسيد و به شدت آنها را كتك ‌زد، چون آنها از طبقة پايين‌تري بودند و با اين كار به طبقة ما تجاوز كرده بودند. بنابراين چون ما از طبقة مقدسي به حساب مي‌آمديم هيچ كس حق نداشت به ما نزديك شود چه برسد به اينكه بچه‌هايشان با بچه‌هاي طبقة ما بازي كنند. اجراي شعاير ديني ما هم روش خاص خودش را داشت. من معلم خصوصي‌اي داشتم كه آموزه‌هاي آيين هندو را به من مي‌آموخت. اين معلم يك مرتاض بود كه «جادوي سياه» را به خوبي اجرا مي‌كرد؛ مثلاً او با پاي برهنه بر روي زغال گداخته يا خرده‌شيشه راه مي‌رفت يا ميخ را در زبان و صورتش فرو مي‌كرد، بدون اينكه احساس درد كند يا خوني از بدنش خارج شود. او سعي كرد اين كارها را به من نيز بياموزد تا در برابر مردم طبقات پايين‌تر آنها را اجرا كنم، و چون آنها طبقه و خاندان ما را مقدس مي‌شمردند اين را به حساب قدسيت خاندان‌مان مي‌گذاشتند. ما در اين حركات از جن‌ها نيز كمك مي‌گرفتيم. بر اثر همكاري آنها در بعضي امور، تقدس ما در ذهن طبقات پايين‌تر راسخ‌تر مي‌شد. به علاوه گه‌گاهي از امور غيبي از من سؤال مي‌كردند. جن‌ها نيز معلوماتي را در اختيار ما مي‌گذاشتند. حتي بارها اتفاق مي‌افتاد كه جن‌ها از زبان من با مردم صحبت مي‌كردند، زيرا بعضي مواقع در من حلول مي‌كردند تا با اين كار مردم را بيشتر در باتلاق جهالت فروبرند. اين مسائل مرا به فكر واداشت تا از خودم سؤال كنم كه آيا اين كارها درست است يا نه؟ من لحظاتي را كه جن وارد بدنم مي‌شد به خوبي احساس مي‌كردم.

شك و ترديد :

هنگامي كه به پانزده سالگي رسيدم، شك و ترديد عجيبي بر من مستولي گشت. يكي از علت‌هاي شك و ترديد من، كثرت معبودان [مجازي] بود كه در اطراف ما وجود داشت. مثلاً در منزل ما حدود صد و پنجاه بت قرار داشت كه هر يك از آنها الهة كاري بود؛ يكي مخصوص كارهاي روزمرة زندگي بود، ديگري الهة باران، سومي الهة قدرت، چهارمي الهة حكمت، پنجمي الهة عشق، ششمي الهة رزق و الي آخر. هندوها از هيچ يك از اين الهه‌ها صرف‌نظر نمي‌كردند.

من با اين سؤال مواجه شدم كه آيا اينها حقيقت دارند؟ معلم‌ها ما را از سؤال كردن در مورد اين چيزها و آنچه باورش با عقل مشكل بود بشدت نهي مي‌كردند. اما روزي معلم خصوصي من در حال اجراي جادوي سياه بود كه از طريق يكي از جن‌ها به او خبر رسيد كه تا قبل از ساعت چهار بايد آن مكان را ترك كند، اما چون او مست بود و زياد از حد مشروب خورده بود، فراموش كرد آنجا را ترك كند و خوابيد. بعد از اينكه بيدار شد متوجه شد نمي‌تواند حرف بزند. پس از چندي كه به ديدنش رفتم به من توصيه كرد كه مواظب اهريمن‌هاي شيطاني باشم چون آنها آن بلا را سر او آورده‌ بودند. اين اتفاق نقطة تحولي در زندگي من شد. من در آن زمان بيست و چهار ساله بودم. بعد از آن فهميدم كه هندوها دين باطلي دارند و با سوء‌استفاده از خانواده‌هاي فقير و گرفتن اموال كلان از آنها به نفع خاندان‌هاي مقدس به گول زدن و سركيسه كردن مردم فقير مشغولند. و با نيرنگ و سحر آنها را قانع كرده بودند كه خاندان‌هاي مقدس استحقاق اين چيزها را دارند. من علي‌رغم جايگاه خانواده‌ام در آن جامعه، دين آبا و اجداديم را ترك كردم و به آيين بودا پيوستم. چيزي كه باعث شده بود بودايي شوم اين بود كه آنها يك خدا داشتند و بسياري از تعاليم بودا مردم را به عدل و داد و صلح فرا مي‌خواند.

من حدود چهار سال بودايي بودم، اما آن را نيز ترك كردم، چون مي‌ديدم در معابد بودايي‌ها نيز همان باورهايي حاكم است كه در ميان هندوها رايج بود. خصوصاً اينكه آنها نيز بت بودا را مي‌پرستيدند. در همان ايام مادرم مسيحي شده بود كه اين امر باعث شد تا همة افراد خانوادة ما مسيحي شوند. علت اصلي گرايش ما به مسيحيت اين بود كه اين بار چيزي به غير از بت را مي‌پرستيديم. ما حضرت عيسي را دوست داشتيم چون به ما گفته بودند او پسر خدا است!! ما به فرقة مؤمنين يا «Blivers» كه توسط مبشرين آمريكايي تبليغ مي‌شد پيوسته بوديم. چندي پس از مسيحي شدن، يك فرصت كاري در عربستان سعودي  برايم فراهم شد. ورود مبلغين مسيحي به عربستان ممنوع است، اما من كه به بهانة كار به آنجا رفته بودم با خودم گفتم كه فرصت مناسبي است تا در اين كشور به تبليغ مسيحيت نيز بپردازم.

نقطة تحول:

بعد از اينكه به عربستان رفتم سعي ‌كردم تا آنجا كه مي‌توانم همكارانم را به سوي مسيحيت دعوت دهم. يكي از همكارانم مسلماني هندي بود كه هميشه با من بحث و مناظره مي‌كرد. او در مناقشه كردن تبحر خاصي داشت. اگر من ده كلمه در مورد حضرت عيسي عليه‌السلام سخن مي‌گفتم، او دويست كلمه در مورد حضرت عيسي عليه السلام سخن مي‌گفت. هميشه من متعجب بودم او اين همه اطلاعات را در مورد حضرت عيسي عليه‌السلام از كجا كسب كرده است. تعجب من زماني بيشتر شد كه او به حضرت عيسي به عنوان يكي از انبيا الهي ايمان و اعتقاد داشت. علاوه بر آن من مسلمانان را كنار هم مي‌ديدم كه در امور مختلف با هم تعاون دارند، و اين برعكس جامعة هندوها بود كه فاصلة طبقاتي در ميانشان حاكم بود. مسلمانان بي‌هيچ فاصلة طبقاتي‌اي با هم رفت و آمد و همكاري مي‌كردند. يادم مي‌آيد روزي يكي از دوستان مسلمانم مرا به ضيافت افطاري در ماه رمضان دعوت كرد. آنجا شخص ثروتمندي را ديدم كه بدون هيچ تكلفي سر همان ميزي كه ما بوديم نشسته بود و با ما غذا مي‌خورد. با خود گفتم او با ثروتي كه دارد مي‌تواند سريلانكا را بخرد اما اينجا بدون هيچ تكلفي با ما نشسته و غذا مي‌خورد، در حالي كه در سريلانكا بين افراد با دارايي بسيار كمتر رقابت طبقاتي شديدي وجود دارد.

اسلام دين حقيقت:

من در آن زمان اطلاعات خيلي كمي در مورد اسلام داشتم، اما علاقه‌مند شدم قرآن را مطالعه كنم. و هميشه اين سؤال در ذهنم بود كه خداي واقعي كيست؟ روزي به بطحا (يكي از مناطق بيروني رياض) رفتم، مرد دستفروشي را ديدم كه 3 نسخه از قرآن را در اختيار داشت، از او خواستم يك نسخه را به من بدهد او هم پذيرفت. آن نسخه را به اتاقم بردم و به مطالعه آن پرداختم. هميشه فكر مي‌كردم مسلمانان آنچه را در مورد عيسي و حضرت مريم مي‌گويند دروغ است. اما بعد از خواندن قرآن متوجه راستي گفتار آنها شدم و فهميدم كه اين كتاب نمي‌تواند كلام بشر باشد. بعد از خواندن قرآن هنوز در تصميم خود متردد بودم. روزي آن همكار مسلمانم مرا به يك برنامة سخنراني برد كه يك دعوتگر مسلمان آمريكايي سخنران آن بود. او در مورد حضرت عيسي سخن مي‌گفت و هر بار كه نام حضرت عيسي و حضرت مريم و روح‌القدس را مي‌گرفت بدن من به لرزه مي‌افتاد. بعد از پايان سخنراني براي من مسلم شد كه الله همان معبود بر حقي است كه پيامبرانش را براي هدايت بشريت فرستاده است. وقتي به خانه برگشتم احساس كردم فرد ديگري شده‌ام. از دوست مسلمانم خواستم مرا براي اعلان شهادتين به مسجد ببرد. او گفت: روز جمعه اين كار را خواهد كرد.

از قضا قبل از اينكه روز جمعه برسد يكي از همكاران ديگر ما كه مسلمان بود از جريان خبردار ‌شد و چون فكر مي‌كرد من قصد فريب آنها را دارم بشدت مرا كتك زد. من هيچ عكس‌العملي از خودم نشان ندادم، فقط از خداوند خواستم مرا ياري كند. روز جمعه رسيد و دوست مسلمانم به من خبر داد كه بعد از نماز عشا به «بطحا» مي‌رويم تا مراسم شهادتين را آنجا به جاي بياوريم. اما قبل از اينكه موعد مقرر فرا برسد تعداد بيست و پنج نفر از كارگران مسلمان به تحريك آن شخص مرا محاصره كرده و بشدت كتك زدند. طوري كه در اين جريان پاي من شكست. آنها با اين كارشان باعث شدند من چهار ماه در بيمارستان بستري شوم، و اين فرصت خوبي بود تا بيشتر با اسلام آشنا شوم. سرانجام در همان بيمارستان شهادتين را ادا كردم و مسلمان شدم. بعد از خروج از بيمارستان از آنها شكايت كردم كه پليس همة ضاربين را دستگير كرد. محاكمه آنها دو ماه طول كشيد. روزي كه قاضي مي‌خواست حكم آنها را قرائت كند از خداوند خواستم مرا به سوي خير راهنمايي كند. قرآني را كه همراه داشتم گشودم، ناگه چشمم به آية كريمة «و إن عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصابرين»[نحل: 126] افتاد. تصميم گرفتم آنها را ببخشم. بالأخره آنها برادران ديني من بودند. قاضي مصرانه از من خواست دليل اين تصميم را بگويم، كه من گفتم: فقط اجرم را از خداوند متعال مي‌خواهم. قاضي مجدداً از من پرسيد: آيا فشار و يا تهديدي باعث شده از حق خود صرف‌نظر كني؟ من گفتم: نه چنين چيزي نيست.

عكس‌العمل خانواده‌ام:

پس از چندي مرخصي گرفته و به سريلانكا رفتم. همسرم گمان ‌كرد من به خاطر ازدواج با زن ديگري مسلمان شده‌ام. اعضاي خانواده و آشنايانم عليه من موضع گرفتند. پس‌انداز من در آن موقع فقط هشتصد ريال سعودي بود. از خداوند خواستم مرا را در اين وضعيت كمك كند. روزي همسرم به من گفت: چرا از خدايت نمي‌خواهي به ما يك خانه بدهد؟ من متضرعانه به درگاه خداوند دعا مي‌كردم. بحمدالله مشكلات يكي يكي رفع شد و پس از مدتي توانستم خانة كوچكي فراهم كنم كه براي اسكان خانواده‌ام كافي بود. يك روز پسرم را با خود به مسجد بردم اما چون هنوز مسلمان نشده بود از او خواستم دم در مسجد بايستد تا من نمازم را ادا كنم. همواره از خداوند متعال مي‌خواستم خانواده‌ام را هدايت كند. خوشبختانه دعايم قبول شد و اول پسرم و چندي بعد همسر و دخترم مسلمان شدند. در يكي از شبها وقتي پسرم از نماز عشا برمي‌گشته يكي از دوستان سابقش راهش را بسته و او را با چاقو تهديد كرده و گفته است كه اگر از دين اسلام دست نكشد با او طرف است. پسرم مرا در جريان اين اتفاق قرار داد. من به او گفتم: امر او را به خدا بسپار خواهي ديد كه خداوند با او چه كار مي‌كند. شب بعد درست بعد از نماز عشا در حالي كه از مسجد به طرف خانه مي‌رفتيم همان شخص را ديديم كه در يك نزاع خياباني مجروح شده و در گوشه‌اي از خيابان افتاده بود. به پسرم گفتم ببين خداوند چگونه او را مجازات كرده است. اين امر باعث شد ايمان خانواده‌ام بيش از پيش تقويت شود. 

زن در اسلام :

جايگاه زن در اسلام بسيار بلند و از بهترين تكريم‌ها و تقديرها برخوردار است. البته مسلمانان سريلانكا در اين مورد دچار كوتاهي‌هايي هستند. هندوها با زن همانند برده و كنيز رفتار مي‌كنند. آنها نه تنها هيچ حقي براي زن قايل نيستند كه در گذشته زنهايي را كه بيوه مي‌شدند به همراه جسد شوهرانشان مي‌سوزاندند. وضع بودايي‌ها كمي بهتر است، يعني زن ملزم به پوشيدن لباس سفيد مي‌شود و از خروج او از منزل جلوگيري مي‌شود. زنان مسيحي نيز فقط روز يكشنبه آن هم براي رفتن به كليسا ملزم به پوشيدن لباسهاي محتشم مي‌شوند كه در واقع اين احتشام ظاهري است و مستمر نيست. اما خوشبختانه همسرم با مسلمان شدن بيش از پيش كرامت يافته است.

 او هم اكنون همانند يك داعيه به كار تبليغ دين مشغول است و به طور هفتگي در خانة ما به وعظ و ارشاد زنان محله مي‌پردازد. حالا كه او مسلمان است كمتر به مسائل مادي اهميت مي‌دهد و از مرگ هم نمي‌هراسد. هنگامي كه از عربستان با او تماس مي‌گيرم اولين سؤالي كه از من مي‌پرسد اين است كه آيا نمازهايم را با پايبندي ادا مي‌كنم يا نه؟هنگامي كه برايم نامه مي‌نويسد هميشه ازخداوند متعال به خاطرنعمتهاي بي‌كرانش شاكراست. برگرفته از فصلنامه دينی , علمی, فرهنگی, اجتماعی،ندای اسلام ، زیر نظردارعلوم  زاهدان  .

عودة إرسال لصديق طباعة
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
لينك ها
تبليغات
 
Untitled Document

کليه حقوق مادي ومعنوي مطالب وآثار موجود در سايت, محفوظ ومتعلق به سايت اعجاز علمي است نقل مطالب باذکر منبع مجاز است