نویسنده: شیخ صفیالرحمن مبارکفوری
برگردان: دکتر محمدعلی لسانی فشارکی
وقتی به غار رسیدند، ابوبکر گفت: به خدا شما داخل نمیشوید تا من پیش از شما داخل شوم، و اگر خطری در غار پیش آید به من اصابت کند نه به شما. داخل غار شد، و غار را رُفت و روب کرد. در کنار غار سوراخی را مشاهده کرد؛ پیراهن خود را درید و آن سوراخ را پر کرد. دو سوراخ دیگر باقی ماند. دو پای خویش را در آنها قرار داد؛ آنگاه به رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- گفت: داخل شوید! رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- داخل شدند و سرشان را در آغوش ابوبکر نهادند و خوابیدند. پای ابوبکر را جانوری از داخل آن سوراخ گزید. اما وی از جای خود حرکت نکرد، مبادا رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- بیدار شوند. اشکهای وی بر صورت رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- چکید. گفتند: «مالک یا ابابکر؟» چه خبرت است، ابابکر؟ گفت: مرا گزیدهاند، پدرم به فدای شما باد! رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- آب دهان زدند و از آسیب آن جانور رهایی یافت[1].
سه شب در آن غار مخفی شدند؛ شب جمعه و شب شنبه و شب یکشنبه[2] عبدالله پسر ابوبکر نیز با آنان درون غار به سر میبرد. عایشه گوید: وی جوانی با معرفت وخوش برخورد بود؛ از نزد آنان سحرگاه به بیرون میخزید و به هنگام صبح همراه دیگر قریشیان در مکه از خواب بیدار میشد؛ چنانکه گویی شب را در مکه به صبح رسانیده است، و هر خبر و اثری از نقشهها و نیرنگهای قریش پیدا میکرد به ذهن میسپرد، و شب هنگام وقتی تاریکی همه جا را فرا میگرفت، برای رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- و ابوبکر خبر میآورد. عامربن فُهَیره- بردهی آزاد شده ابوبکر- نیز گلهی گوسفندی را که داشت در اطراف غار میچرانید، و چون ساعتی از وقت عشاء میگذشت، آن گوسفندان را به طرف غار میبرد. از شیر آن گوسفندان که در واقع از آن خودشان بودند مینوشیدند و شب را به آرامش سپری میکردند؛ تا وقتی که سحرگاه میشد و عامربن فهیره گوسفندانش را صدا میزد. وی این کار را در این سه شب مرتباً انجام داد [3].
وقتی که سحرگاهان عبدالله بنابیبکر راهی مکه میشد، عامر نیز گوسفندانش را به دنبال عامر روی ردّ پاهای او میچرانید تا کسی متوجه رد پای وی نشود[4].
از سوی دیگر، قریشیان، وقتی بامداد فردای آن شب از اجرای توطئه یقین پیدا کردند که رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- از مکه بیرون رفتهاند، به یکباره دیوانه شدند. نخستین کاری که در این ارتباط انجام دادند آن بود که علی را کتک زدند و او را بسوی کعبه کشانیدند، و ساعتی بازداشت کردند، شاید از طریق وی خبری از آن دو نفر پیدا کنند [5].
از طریق علی به نتیجهای نرسیدند. بسوی خانهی ابوبکر رفتند و دقالباب کردند. اسماء بنت ابیبکر در را باز کرد. به او گفتند: پدرت کجاست؟ گفت: نمیدانم به خدا پدرم کجاست! ابوجهل که مرد بدخوی و پلیدی بود دست بلند کرد و آن چنان به صورت اسماء سیلی زد که گوشواره از گوش وی افتاد [6]
رؤسای طوایف قریش در یک جلسهی فوقالعاده فوری تصویب کردند که تمامی وسائل ممکن را برای دستگیری آن دو مرد به کار گیرند. همهی راههای اطراف مکه را به شدت تحت مراقبت مسلحانه قرار دادند، و جایزهی سنگینی به میزان یکصد ناقه در ازای تحویل هر یک از آن دو نفر به قبیله قریش زنده یا مرده قرار دادند؛ آورنده هر که خواهد باشد[7].
سوارکاران و بیابانگردان پیاده و ردّ پا شناسان بطور جدی در پی یافتن آن دو نفر از هر سوی به راه افتادند، و در کوهها و درهها و پستیها و بلندیهای اطراف مکه به جستجو پرداختند، ولی هیچ نتیجهای عایدشان نشد، حتی تعقیبکنندگان تا در غار نیز رفتند؛ اما خدا کاردان کار خویش است!
* بخاری از اَنَس از ابوبکر روایت میکند که گفت: من با پیامبر در غار بودم. سرم را بلند کردم؛ پاهای آنان را کنار در غار مشاهده کردم. گفتم: ای پیامبرخدا، اگر یکی از اینان چشمش را به این سوی و آن سوی بیندازد، ما را میبیند! فرمودند:
(ما ظنک یا أبابکر باثنین، الله ثالثهما؟)
»گمان تو راجع به دو تن که سومی آن دو خداوند باشد، چیست؟«[8]!
این معجزهای بود که خداوند به واسطهی آن پیامبرش را گرامی داشت. تعقیبکنندگان، درست زمانی که چند گام بیشتر با این دو یار غار فاصله داشتند، بازگشتند.
در راه مدینه
سه روز بعد، دیگر شعلههای تعقیب و جستجو فروکش کرد، و گروههای کاوش و ردیابی کارشان را متوقف کردند. قریشیان که با همه خباثت و بیرحمی آن دو را تعقیب کرده بودند، اینک آرام گرفته بودند؛ و رسول خدا-صلى الله علیه وسلم- با همسفرشان آمادهی عزیمت به مدینه شدند.
پیش از آن، عبدالله بن اُریقِط لیثی را اجیر کرده بودند. وی راهشناس ماهری بود، و با اینکه بر دین و آیین کفّار قریش بود، او را امین خود قرار داده بودند و ناقههایشان را به او سپرده بودند، و قرار گذاشته بودند که پس از سه شب مرکبهایشان را به غار ثور بیاورد. شب دوشنبه آغاز ماه ربیعالاول سال یکم هجرت 16 سپتامبر 622 میلادی، عبدالله بن اُریقط آن دو مرکب را برایشان آورد. ابوبکر به هنگام مشورت و هماهنگی در خانهی خودش به نبیاکرم -صلى الله علیه وسلم- گفته بود: پدرم به قربانتان، ای رسول خدا، یکی از این دو مرکب مرا برگیرید! و آن یکی را که بهتر از دیگری بود به آن حضرت پیشکش کرده بود. رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- گفته بودند: «بالثمن» به شرط آنکه بهایش را از من بگیری!
اسماء دختر ابوبکر -رضی الله عنها- انبان غذایشان را آورد؛ اما فراموش کرده بود برای آن بندی درست کند. وقتی آمادهی سفر شدند، خواست انبان را به پشت شتر ببندد، مشاهده کرد که بند ندارد. کمربندش را باز کرد و آن را به دو نیم کرد؛ با یکی انبان غذا را بست و دیگر را به کمرش بست؛ از این رو، وی را اَسماء ذات النَّطاقین نامیدند [9].
رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- با ابوبکر -رضی الله عنه- عازم سفر شدند. عامربن فُهیره نیز همراه آن دو به راه افتاد. راهدارشان، عبدالله بن اُریقط، آنان را به سمت سواحل بحراحمر هدایتکرد. وقتی از غار بیرون آمدند، نخست مدتی در جهت جنوب به سمت یمن پیش رفت، آنگاه آهنگ غرب کرد و به سمت سواحل بحر احمر پیش رفت، تا به جادهای رسید که مردم با آن آشنایی نداشتند. وی به سمت شمال روی آورد و در نزدیکی ساحل دریای احمر به جادهای روانه شد که به ندرت کسانی از آن راه به سمت مدینه میرفتند.
ابن اسحاق مواضعی را که رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- در این جادهی نامأنوس از آن گذشتهاند، نام برده است. گوید: راهدار آن دو را ابتدا به سمت پایین مکه راهنمایی کرد، سپس آن دو را به ساحل برد، تا به جادهای پایینتر از عُسفان، برخوردند. آنگاه آن دو را از سمت پایین اَمَج برد؛ سپس آن دو را از آنجا گذرانید تا پس از گذشتن او قُدَید جاده اصلی را قطع کردند. از آنجا آن دو را به خَرّار برد، و از آنجا به ثنیهالمره، و از آنجابه لِقف برد؛ سپس به سوی بیابان لقف رفتند، و از آنجا پیچیدند و به طرف بیابان مِجاح رفتند. آنگاه صحرای مِجاح را زیر پای گذاردند، و از آنجا به طرف سرازیری ذیالغضوین به راهشان ادامه دادند، و به وادی ذیکَشْر رسیدند. ازآنجا به جداجد، و سپس به اجرد، و از آنجا به سمت ذیسلم از راه بیابان تِعهِن روی آوردند. از آنجا به عبابید رفتند، و از فاجه گذشتند و به صحرای عرج فرود آمدند. پس از آن از تنیهالعائر، از سمت راست رکوبه به سفر خویش ادامه دادند تا به وادی رِئم فرود آمدند، و از آنجا بسوی قُباء رهسپار شدند[10].
اینک برخی از وقایعی که در اثنای راه روی داد:
1. بخاری از ابوبکر صدّیق-رضی الله عنه- روایت کرده است که گفت: آن شب را تا صبح سیر کردیم. فردای آن شب نیز به مسیر خودمان ادامه دادیم، تا وقت ظهر فرا رسید و جاده کلاً خلوت شد؛ هیچکس تردُّد نمیکرد. به تخته سنگ بسیار بلندی رسیدیم که روی زمین سایه افکنده بود و حرارت آفتاب به آن قسمت نرسیده بود. آنجا اُطراق کردیم. من با دستهای خود جایی را برای نبیاکرم -صلى الله علیه وسلم- آماده کردم تا آنجا بخوابند. قطعه پوستی نیز روی آن قسمت که آماده کرده بودم پهن کردم و گفتم: رسول خدا، بخوابید؛ من در کنار شما نگهبانی میدهم! برخاستم و در آن اطراف به مراقبت پرداختم. ناگهان دیدم چوپانی با گوسفندانش با همان منظوری که ما از آمدن کناره آن صخره داشتیم بسوی صخره میآید. گفتم: ای پسر، برای چه کسی شبانی میکنی؟ گفت: برای مردی از اهل مدینه یا مکّه [11]. گفتم: گوسفندانت شیر هم دارند؟ گفت: آری. گفتم: میشود آنها را دوشید؟ گفت: آری! آنگاه گوسفندی را برگرفت. به او گفتم: پستانش را از خاک و موی و آلودگی پاک کن! مقداری شیر در یک ظرف دوشید. من با خود ظرفی برداشته بودم که آن حضرت از آن آب مینوشیدند، سر و رویشان را خنک میکردند، و وضو میساختند. نزد پیامبر اکرم -صلى الله علیه وسلم- برگشتم. نخواستم ایشان را بیدار کنم. صبر کردم تا بیدار شدند. قدری آب روی آن شیر ریختم تا قسمت پایین آن سرد شود. گفتم: ای رسول خدا، آب روی آن شیر ریختم تا قسمت پایین آن سرد شد. گفتم: ای رسول خدا، بنوشید! آنقدر نوشیدند تا دل من راضی شد. آنگاه گفتند: (ألم یأن للرحیل؟) آیا وقت کوچیدن نشده است؟! گفتم: چرا! آنگاه حرکت کردیم[12].
2. عادت ابوبکر -رضی الله عنه- چنان بود که پشت سر پیامبر اکرم -صلى الله علیه وسلم- بر مرکب سوار میشد. وی پیرمردی سرشناس بود، و هرکس به ابوبکر برمیخورد، میگفت: این مردی که جلوی تو بر مرکب سوار است کیست؟ ابوبکر میگفت: این مرد راه را به من نشان میدهد! سؤال کننده گمان میکرد که منظورش راهنمای بیابان است؛ در صورتی که منظور ابوبکر راه خیر و هدایت این بود! [13]
3. در روز دوم یا سوم، به دو خیمه از آن امّ معبدخزاعیه رسیدند. خیمههای امّمعبد در مکانی به نام مُشَلَّل از ناحیه قَدید، در 130 کیلومتری مکه واقع شده بود. امّمعبد زنی برازنده و پرتوان بود. کنار آن خیمهها مینشست و به مسافران آب و غذا میداد. از او پرسیدند که چیزی برای خوردن یا نوشیدن دارد؟ گفت: به خدا اگر چیزی نزد ما بود از شما دریغ نمیداشتیم: بزها و گوسفندها همه تشنه و گرسنهاند! آن سال خشکسالی بود.
رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- گوسفندی را کنار عمود خیمه دیدند. گفتند: «ماهذه الشاهی یا اُمّ معبد؟» ای امّ معبد، این گوسفند چیست؟ گفت: از بیطاقتی نتوانسته است همراه گوسفندان به چرا برود! گفتند: (هل بها من لبن؟) آیا شیر دارد؟! گفت: ناتوانتر از آن است که شیر داشته باشد! گفتند: (أتأذنین لی أن أحلبها؟) به من اجازه میدهی که آن را بدوشم؟! گفت: آری، پدر و مادرم به فدایتان، اگر شیری در پستانهایش یافتید بدوشید! رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- پستانهای آن گوسفند را بادستان خویش لمس کردند، و نام خدا را بر زبان آوردند و دعا کردند. شیر از پستانهای آن گوسفند به شدت فوّاره زد. آن حضرت ظرفی را که امّمعبد در آن کاروانها را آب میداد برگرفتند. آنقدر شیر در آن ظرف دوشیدند که روی آن ظرف را کف شیر فرا گرفت. آن زن را شیر نوشانیدند. آنقدر نوشید تا سیراب شد. اصحاب آن حضرت نیز نوشیدند تا سیراب شدند. خود ایشان نیز نوشیدند و دوباره دوشیدند؛ تا ظرف پر شد. آن ظرف پر از شیر را نزد او نهادند و رفتند.
طولی نکشید شوهرش ابومعبد بازگشت. وی چند بُز خشکیده را به چرا برده بود که از لاغری در حال مردن بودند. وقتی شیرها را دید، به شگفت آمد، گفت: این شیر از کجاست؟ گوسفند که شیر نداشت؛ اُشتر مادهای هم که در خانه نداریم! گفت: نه بخدا، ولی مردی مبارک بر ما گذشت، ماجرای وی چنین و چنان بود، و حال و وضع او چنین و چنان! ابومعبد گفت: من به خدا فکر میکنم همان مرد قریشی است که قریشیان در جستجوی اویند! ای امّمعبد، برای من او را توصیف کن! امّمعبد اوصاف زیبای آن حضرت را برای وی آن چنان به نیکی و دقت توصیف کرد، که شنونده گویی در برابر آن حضرت ایستاده است و ایشان را میبیند؛ چنانکه در اواخر کتاب، در باب شمایل اوصاف آن حضرت خواهیم آورد. ابومعبد گفت: به خدا این همان مرد قریشی است که دربارهاش چنین و چنان گفتهاند. من قصدداشتم همراه و همسفر او بشوم؛ و هرگاه راهی به سوی این مسئله پیدا کنم همین کار را خواهم کرد!
آن روز، اهل مکه صدای هاتفی را شنیدند که با صدای بلند اشعار ذیل را میخواند؛ مردم صدای او را میشنیدند، ولی او را نمیدیدند:
جزى الله ربُّالعرش خیر جزائه
هما نزلا بالبر وارتحلا به
فیا لقصی ما زوی الله عنکم
لیهن بنی کعب مکان فتائهم
سلوا أختکم عن شاتها وإنائها
رفیقین حلّا خیمتَی ام معبد
وأفلح من أمسى رفیق محمد
به من فعال لا یحاذی وسؤدد
ومقعدها للمؤمنین بمرصد
فانکمو إن تسألوا الشاهی تشهد
خداوند صاحب عرش جزای خیر دهد، بهترین جزای خیر، دو همسفری را که وارد خیمه امّمعبد شدند؛
آن دو به نیکی بر او وارد شدند، و به نیکی از آنجا کوچ کردند، و چه رستگار است آن کس که رفیق و همسفر محمد گردد؛
شگفتا از فرزندان قصّی! خداوند هیچ یکی از کردارهای بینظیر و سروریها و برتریها را از شما دریغ نداشته است!
گوارا باد بنیکعب را، که دخترشان مکان و مأوایی برای افراد با ایمان فراهم آورده است!
از خواهرتان درباره گوسفند او و ظرف او بپرسید؛ البته اگر از خود گوسفند نیز بپرسید، گواهی خواهد داد!
اسماء گوید: ما نمیدانستیم که رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به کدام سوی رفتهاند، تا وقتی که مردی از جنیان از سمت پایین مکه وارد شهر شد و این ابیات را میخواند. مردم همراه او به حرکت درآمده بودند، و صدایش را میشنیدند، اما خود او را نمیدیدند؛ تا از سمت بالای مکه خارج شد. گوید: وقتی این سرودههای آن مرد جنّی را شنیدم، فهمیدم که رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به کدام سوی روی آوردهاند، و مقصدشان مدینه است [14].
4. در میان راه سُراقه بن مالک آن دو را دنبال کرد. سراقه گوید: در میان مردانی از خویشاوندانم بنیمُدلِج نشسته بودم و با یکدیگر گفتگو داشتیم. مردی از آنان پیش آمد و بالای سر ما که نشسته بودیم، ایستاد و گفت: ای سراقه، من چند لحظه پیش از این کنار ساحل شبحهایی را دیدم؛ گمان میکنم که آنان محمد و همراهانش بودند! سراقه گوید: من فهمیدم که هم آنان بودهاند؛ امّا به او گفتم: هیچوقت آنان نبودهاند! تو فلان کس و فلان کس را دیدهای که ما هم با چشمانمان آن دو را دیدیم که به آن سوی میگذرند! ساعتی در آن انجمن نشستم؛ آنگاه برخاستم، وبه اندرون وارد شدم و به کنیزم گفتم که اسب مرا مهیا کند، و آن را پشت تپّه منتظر من نگاه دارد. نیزهام را برداشتم، و از پشت خانه خارج شدم. نیزهام را واژگون بسوی زمین گرفته بودم و لبهی آن را در دست داشتم. رفتم تا به اسبم رسیدم. بر آن سوار شدم و سخت تاختم، تا به نزدیکی آنان رسیدم. اسبم مرا بر زمین زد، و از روی اسب به زیر افتادم. برخاستم و دست به تیردان خویش بردم و به تیرکشی (استقسام به اَزلام) مشغول شدم که: به آنان زیانی برسانم یا نه؟ جواب خوشایندم نبود. از دستور اَزلام سرپیچی کردم و بر اسبم سوار شدم و بار دیگر خود را به نزدیکی آنان رسانیدم، به گونهای که قرائت رسول خدا-صلى الله علیه وسلم- را میشنیدم! رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- سرشان را برنمیگردانیدند، اما ابوبکر بسیار روی برمیگردانید. ناگهان دو دست اسب من در زمین فرو رفت، و اسب به زانو درآمد، و من از روی اسب به زیر افتادم. تازیانهای بر او زدم. از جای برخاست اما نمیتوانست دستانش را از زمین بیرون بکشد. وقتی راست ایستاد دیدم که از جای فرو رفتن دستان وی در زمین غباری همانند دود بر آسمان میرود. بار دیگر تیرکشی کردم. باز هم همان جواب ناخوشایند پیشین درآمد. آنان را ندا دادم که درامانید! ایستادند. بر اسبم سوار شدم و رفتم تا به آنان رسیدم. به دلم افتاد- به خاطر آن وضعیتی که برای من پیش آمده بود و آنگونه از رسیدن به آنان درمانده بودم- که آئین رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- فراگیر خواهد گردید!؟ به ایشان گفتم: قوم و قبیلهی شما برای یافتن شما جایزه قرار دادهاند! و برای آنان بازگفتم که مردم دربارهی ایشان چه مقاصدی دارند، و آب و غذا به ایشان تعارف کردم. آن دو، نه به من آزاری رسانیدند و نه از من درخواستی کردند؛ فقط رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به من گفتند: (اَخفِ عنا) این راز را برای ما پوشیده بدار! من از ایشان درخواست کردم که خط امانی برای من بنویسند. به عامربن فُهیره دستور دادند روی قطعهای از چرم برای من خطّ امان نوشت. آنگاه رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به راهشان ادامه دادند[15].
در روایتی دیگر از ابوبکر آمده است که گفت: ما به سفر خویش ادامه میدادیم و قریشیان نیز در جستجوی ما بودند. هیچیک از آن تعقیب کنندگان به ما دست پیدا نکردند بجز سراقه بن مالک بن جُعشُم که بر اسب خویش سوار بود، و به ما نزدیک شد. گفتم: این تعقیبکنندگاناند که به ما رسیدند؛ ای رسول خدا! فرمودند: (لا تحزن ان الله معنا) [16].
سراقه بازگشت و دید که همچنان جستجوگران در تکاپوی پیدا کردن آناناند؛ این سوی و آن سوی فریاد زد: من از سرتاسر این منطقه برای شما خبر گرفتم! من کار را برای شما آسان کردم! به این ترتیب، سُراقه در آغاز روز بر علیه آن دو در تکاپو بود، و در پایان روز نگهبان آن دو شده بود! [17]
5. در اثنای راه، بریده بن حُصَیب اَسلَمی نبیاکرم -صلى الله علیه وسلم- را ملاقات کرد. هشتاد خانوار با او همراه بودند. وی اسلام آورد و آن هشتاد خانوار نیز اسلام آوردند. رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- نماز عشا را با آنان خواندند و آنان پشت سر ایشان به نماز ایستادند. بُرَید همچنان در سرزمین اجدادیاش باقی ماند تا آنکه پس از جنگ اُحُد بر آن حضرت وارد شد.
از عبدالله بن بُریده روایت کردهاند که گفت: پیامبر اکرم -صلى الله علیه وسلم- بسیاری چیزها را به فال نیک میگرفتند، ولی هیچگاه فال بد نمیزدند. بُریده به اتفاق هفتاد سوار از خاندانش، بنیسهم، به راه افتاد و به ملاقات رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- رفت. به او فرمودند: از کدام قبیلهای؟ گفت: اَسلَم! پیغمبر اکرم -صلى الله علیه وسلم- به ابوبکر گفتند: «سَلِمنا» به سلامت رستیم! آنگاه فرمودند: از کدام طایفه؟ گفت: از بنی سهم! فرمودند: (خرج سهمک) تیرت فراز آمد! (برنده شدی!)[18]
6. رسول خدا-صلى الله علیه وسلم- در قحداوات، بین جحفه و هرشی- واقع در عرج- با ابواوس تمیم بن حجر- یا: ابوتمیم اوس بن حجر- دیدار کردند. گُردهی آن حضرت اندکی دردناک شده بود. تمامی راه را دو نفری با یک شتر طی کرده بودند. اوس ایشان را بر یکی از اشتران نر خویش سوار کرد و یکی از غلامانش را به نام مسعود به همراه آن دو فرستاد و گفت: از راههای امن و خلوتی که میشناسی آنان را ببر و از آن دو جدا مشو. وی تمامی راه را با آنان بود تا وارد مدینه شدند. آنگاه رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- مسعود را نزد مولایش فرستادند و به او گفتند که از جانب ایشان به مولایش دستور دهد که برگردن اسبهایش داغ (قیدالفرس) بنهد، که عبارت از دو حلقه است که میان آن دو حلقه یک خط، تا این علامت اسبان او باشد. زمانی که مشرکان در روز احد به جنگ رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- آمدند، اوس غلامش مسعودبن هُنیده را از عرج تا مدینه با پای پیاده به نزد رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- فرستاد تا آن خبر را به آن حضرت برساند. این مطلب را ابن ماکولا به نقل از طبری آورده است. اوس پس از ورود رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به مدینه اسلام آورده بود، و در عرج سکونت داشت[19].
7. در بین راه، در بطن رئم، رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- زبیر را ملاقات کردند که با گروهی از مسلمانان از سفر تجارتی شام بازمیگشت. زبیر رسول اکرم -صلى الله علیه وسلم- و ابوبکر را جامههای سفید پوشانید [20].
--------
پانوشتها:
[1] این داستان را رزین از عمربن خطاب –رضی الله عنه- نقل کرده است. در ذیل این روایات آمده است که در آخر عمر اثر زهر این جانور به اندام ابوبکر بازگشت و موجب مرگ او گردید؛ نک: مشکاهی المصابیح، «باب مناقب ابیبکر»، ج 2، ص 556.
[2] نک: فتح الباری، ج 7، ص 336.
[3] صحیح البخاری، ج 1، ص 553، 554.
[4] سیرهیابنهشام، ج 1، ص 486.
[5] تاریخ الطبری، ج 2، ص 374.
[6] سیرهیابنهشام، ج 1، ص 487.
[7] نکـ: صحیح البخاری، ج 1، ص554.
[8] همان، ج 1، ص 516؛ 558؛ قریب به مضمون آن: مسندالاماماحمد، ج 1، ص 4 که متن آن چنین است: در آن اثنا که پیامبر -صلى الله علیه وسلم- در غار بودند- یا: ما در غار بودیم- به ایشان گفتم: اگر یکی از اینان به پاهای خودش نگاه کند ما را میبیند! فرمودند: یا ابابکر، ماظنک باثنین الله ثالثهما؟! ابوبکر از ترس جان خویش به وحشت نیفتاده بود؛ تنها علت اضطراب و وحشت او همان چیزی است که روایت کردهاند حاکی از اینکه ابوبکر وقتی قیافه شناسان (ردپاشناسان) را دید، غم و اندوهش برای رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- شدت گرفت و گفت: اگر من کشته شوم من یک مرد بیشتر نیستم؛ اما اگر تو کشته شوی یک امت کشته شدهاند! اینجا بود که رسول خدا-صلى الله علیه وسلم- فرمودند: لا تحزن ان الله معنا! نکـ: مختصر سیرهیالرسول، ص168.
[9] صحیح البخاری، ج 1، ص 553، 555؛ سیرهیابنهشام، ج 1، ص486.
[10] سیره یابنهشام، ج 1، ص 491-492.
[11] به روایت دیگر: مردی از قریش.
[12] صحیح البخاری، ج 1، ص 510.
[13] بخاری این حدیث را از انس روایت کرده است: ج 1، ص 556.
[14] زادالمعاد، ج 2، ص 53-54. حاکم نیشابوری در المستدرک (ج 3، ص 9، 10) این روایت را آورده و آن را صحیح دانسته است. ذهبی رأی او را تأیید کرده؛ بغوی نیز این روایت را آورده است: شرح السنهی، ج 13، ص264.
[15] صحیح البخاری، ج1، ص 554؛ محل اقامت بنی مدلج در نزدیکی رابغ بوده است، و سراقه، هنگامی که آن دو از قُدید فراز میآمدهاند، آن دو را دنبال کرده است: زادالمعاد، ج 2، ص 53؛ بنابراین، به نظر میرسد این رویداد مربوط به روز سوم سفر آن دو بوده باشد.
[16] صحیح البخاری، ج 1، ص 516.
[17] زاد المعاد، ج 2، ص 53.
[18] اُسدالغابهی، ج 1، ص 209.
[19] همان، ج1، ص 173؛ سیرهی ابنهشام، ج 1، ص 491.
[20] این مطلب را بخاری از عروهی بن زبیر روایت کرده است: ج 1، ص 554.
برگرفته ازپایگاه اطلاع رسانی اصلاح